تبليغاتX
عاشق تنها

عاشق تنها
فقط تقدیم به دلهای تک سرنشین


عاشقت خواهم ماند......بی آنکه بدانی.دوستت خواهم داشت.......بی آنکه بگویم.

درد دل خواهم گفت.............بی هیچ کلامی.گوش خواهم داد..............بی هیچ سخنی.

در آغوشت خواهم گریست...............بی آنکه حس کنی.در تو ذوب خواهم شد........بی هیچ حرارتی.

                                    اینگونه شاید احساسم نمیرد

 

 

غصه نداره زندگی، وقتی تو دنیا هم آدم خوب هست و هم بد ؛
غصه نداره زندگی، وقتی گریه تنها پنهون می‌کنه درد آدمو ؛
غصه نداره چون، می‌دونی یه روزی نتیجه داره عبادتت ؛
غصه نداره بدون، زندگی بدون غم معنا نداره ؛
غصه نداره تو عاشقی، باید نترسی از کم و زیاد ؛
غصه نداره عاشق، اگه عاشق باشد...

اینها رو دخترک گفت و بعدش ادامه داد:
                                                 درسته! خیلی کم پیدا می‌شه، کسی رو حرفش بمونه...

پسرک که حرف اونو خیلی خوب می‌فهمید، در جوابش گفت:
                                                 اما غصه و اشک و حسرت، اول مشق عشقه...

دخترک چیزی نگفت، و سکوت تنها پل میان نگاه آن دو بود...

 

کمی گذشت و بالاخره سکوت شکست و پسرک که بغض تمام وجودش را فرا گرفته بود و سعی می‌کرد آنرا نشان ندهد، با صدایی لرزان یه چیز از دخترک خواست، فقط خواست که این دوری را تحمل کند.

دخترک با نگاه معصومانه‌اش گفت:
                 اگر به زور گریه‌هات از سر راهت میرم کنار
                                                                       میرم تا باور بکنی دوستت دارم دیوانه‌وار

دخترک در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، ادامه داد: به انتظارت خواهم ماند، زیرا می‌دانم به سوی من بازخواهی گشت، پس با همه توانم تلخی این انتظار را تحمل خواهم کرد...

پسرک داشت می‌رفت، و با اینکه سکوت کرده بود، همه چیز را می‌شد از نگاهش خواند. در حالی که باز هم سعی می‌کرد، اشکهای خود را پنهان کند، در دلش با تمام وجود از خدا خواست که ای کاش این آخرین نگاه ما نباشد.

پسرک که داشت دورتر و دورتر می‌شد، گفت: هیچی نپرس فقط برو، ولی فراموشم نکن، شمعمو آتیشم به پات، برو و خاموشم نکن، اگه یه روز ورق زدی دفتر خاطراتتو، یادت بیار قلب منو می‌شینه چشم به راه تو...

پسرک که بغضش ترکیده بود و دیگر نمی‌توانست جلوی اشکانش را بگیرد، با چشمانی لبریز از اشک گفت: ولی فقط اینو یادت باشه عزیز، اشک زلالتو، جلوی چشم غریبه‌ها نریز...

پسرک داشت دورتر و دورتر می‌شد، تا آنجا که تبدیل به نقطه‌ای می‌شد، همچون ستاره‌ای در دل شب      

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 19:27 توسط سجاد |


                                                       تنهاست

چشمانم چه گناهي كرده اند كه بايد اين همه اشك بريزند … دستهايم چه گناهي كرده اند كه بايد اين همه از سردي نا توان باشند… ...پاهايم چرا بايد اين همه خسته و نا توان باشند… چهره ام چرا بايد اين همه پريشان و غم زده باشد… قلبم چرا بايد شكسته و پر از شور و التهاب باشد…...

 

                                              چقدر

ازش پرسيدم چقدر دوستم داري؟ گفت به اندازه شكوفه‌هاي بهاري. و چه راست مي‌گفت چون شكوفه‌هاي بهاري مهمون دو روز بودن

 

نمی خواستم مثه اشکاش یه روز از چشاش بیفتم ندونستم زیر پاش سنگ بی قیمت و مفتم
آرزوم بود با وجودم مثه روهم آشنا شه باسه فریاد غرورم بال پرواز صدام شه
چی شده اون همه احساس اینو هرگز نمیدونم دیگه بسمه شکستن نمی خوام عاشق بمونم
گم شدم تو شب چشماش بلکه عاشقم بدونه باسه سر سپردگی هاش دیگه لایقم بدونه
ما امروز یه غریبست که فقط به من می خنده دلو دیونه میدونه در رو دیونه میبنده در رو دیونه میبنده  

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 19:23 توسط سجاد |


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 19:20 توسط سجاد |


 ازم پرسید:برای کی زنده ای؟

گفتم: به خاطر "هیچکس".

پرسید:به خاطر چی زنده ای؟

با این که خاستم داد بزنم به خاطر "تو " گفتم به خاطر هیچ چیز.

ازش پرسیدم: تو به خاطر چی زنده ای؟

گفت: به خاطر کسی که به خا طر هیچ زنده است!

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 19:19 توسط سجاد |


 يكي رادوست دارم
   ولي افسوس اوهرگزنمي داند                                                        
   نگاهش مي كنم شايدبخواندازنگاه من كه
   اورادوست دارم
   ولي افسوس اوهرگزنگاهم رانمي خواند

                                                      

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 19:18 توسط سجاد |


        با ابراي سياه چشات، بارون نم نم

               مي شينه روي گونه هات، مث يه شبنم

                         تو براي شب من، يه نور مهتابي

                               قصه هاي يك كتابي

 

                               تا با تو شوق پروازه، مي مونم با تو

                                    تا با تو شور آوازه، مي خونم با تو

                                           تو مثل سپيده دمي تو اوج شبهام

                                               تو مثل پيام نوري تو موج شبهام

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 19:16 توسط سجاد |


                                    

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 19:15 توسط سجاد |


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 19:14 توسط سجاد |


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 18:55 توسط سجاد |


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 18:48 توسط سجاد |


                       

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 18:42 توسط سجاد |


                  

ای کاش نمیشد همه اینها

اما دیگه انتظار پای پس کشیدن از طرف .... ام رو نداشتم

بعد اون همه صحبت و دل دادگی

من آخه از اول میدونستم چی قراره بشه

اما اشتباه کردم و ادامه دادم

اما واسه همین از اول بهش گفته بودم

که از این عشق حذر کن

ولی تا اینو میگفتم سریع میزد تو دهنم و میگفت: هیچی

در این باره نگو

جالبه!واقعا هم جالبه

همون اتفاقی که فکر میکردم افتاد البته خیلی زود تر

خودش کنار کشید

پای ز پس زد

پای در دامن اندوه کشیدم

بغض کردم.قطره قطره اشک از چشمم سرازیر میشد

دیگه نای راه رفتن نداشتم

واسه از دنیا رها شدن خواست

خودم رو بندازم جلوه ماشین

آخه دیگه از دنیا حالم به هم میخورد

از هرچی آدم بود بدم میومد

به پارکی رسیدم روی چمنها دراز کشیدم

یه سیگاره دیگه روشن کردم چشمام روبستم

و یه کام سنگین ازش گرفتم

تمام خاطرات تلخم از جلویه چشمم رد شدن

ولی همه بدونین کسی من دارم درموردش مینویسم

خوب بود,من بدم

و اون رو خیلی دوسش دارم. میدونم اون بهترین

آدمی بود که من تا به حال دیدم

بامن خیلی مهربون بود

ولی من بهش حق میدم واسه این رفتارش

خب نمی تونه (یعنی منم نمیخواستم)

با شرایطی که من دارم باهام باشه

آخه زندگیه زیباش بیخودی خراب میشد

منم که نمیخواستم اینو


                       

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 18:39 توسط سجاد |


هرچه ازنزددوست رسدبه ماخوش آید

فکر نوشتن این درد دل موقی به زهنم رسید که مثه همیشه یه نفر دلم رو شکسته

اما این دفه فرق میکرد تا دیروز آدم هایه عادی

ضربه خورده بودم ولی این دفه عزیز ترین دوستم بود که

ازم رو برگردونده بود دلمو شکستش

دل داغونم و شکست

هرچند

 هر چه از نزد دوست رسد به ما خوش آید

و من به تصمیمش احترام میزارم

ولی نمیتونم غم دوریش رو تحمل کنم

مثه هر شب داشتم تو تاریکی قدم میزدم

البته ایندفعه قدم زدنم رنگ و بویه دیگه ای داشت

و داشتم به حرفایه قبل که با ..... زده بودم

و دورانه کوتاهی که با هم داشتیم فکر میکردم

و آرزو میکردم ای کاش من با این فرشته آشنا نمی شدم

خیلی آخه اذیتش کردم

بیچاره گناه داشت

خدا منو بکشه که این فرشته جلویه راهم اومدو من باهاش

ارتباط برقرار کردم.

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 18:28 توسط سجاد |


عشق.......

عشق يعني ... نتوني صبر کني تا کسي شما رو به هم معرفي کنه.

عشق يعني ... همون سلام اول.

عشق يعني ... چيزي مثل تنفس در هواي پاک کوهستان.

عشق يعني ... يک موهبت طبيعي که بايد اونو پرورش داد.

عشق يعني ... انفجار احساسات.

عشق يعني ... وقتي دلت مي ره نتوني جلوشو بگيري.

عشق يعني ... جذب شخصيتش بشي.

عشق يعني ... وقتي تو از اون بخواي که مرد زندگيت بشه.

عشق يعني ... وقتي من و تو ما مي شيم

عشق يعني ... حاصل جمع دو انسان

عشق يعني ... مايه قوت قلب

عشق يعني ... شادي و نشاط

عشق يعني ... جواهر قيمتي خودتو به دست بياري.

عشق يعني ... توي ذهنت خودتو با اون مجسم کني.

عشق يعني ... وقتي توي انتخابت شک نداري.

عشق يعني ... وقتي دل پادشاهي مي کنه.

عشق يعني ... وقتي اطمينان پيدا ميکني که اون مرد دلخواهته.

عشق يعني ... وقتي مردي به دختر دلخواهش برمي خوره.

عشق يعني ... کم کردن فاصله ها.

عشق يعني ... کليد يه رابطه محکم.

عشق يعني ... دو تايي سوار يه ماشين قوي توي پستي و بلندي ها.

عشق يعني ... فرار کردن به دنياي خصوصي خودتون.

عشق يعني ... در موفقيت هم شريک بودن.

عشق يعني ... خاطرات خوشي را که با هم داشتين بشماري تا خوابت ببره.

عشق يعني ... بوي عطرش از خاطرت نره.

عشق يعني ... از خودت بپرسي چرا دم به ساعت بهت زنگ نمي زنه.

عشق يعني ... هميشه براي زنگ زدن به هم وقت پيدا کنيد.

عشق يعني ... براي تولدش درست همون چيزي رو که دوست داره بهش هديه بدي.

عشق يعني ... دلت بخواد هديه اي به اون بدي که مثل يه گنج نگهش داره.

عشق يعني ... وقتي با هم مشکل پيدا مي کنيد به حرفاي هم خوب گوش کنيد.

عشق يعني ... يادت نره که هر کسي بايد بتونه عقيدشو بگه.

عشق يعني ... خوبي هاشوهم درکنار بدي هاش ببيني.

عشق يعني ... يه عالمه حرفو با يه اشاره گفتن.

عشق يعني ... تمام توجهت به اون باشه.

عشق يعني ... کسي رو داشته باشي که ازت محافظت کنه.

عشق يعني ... هلش بدي توي مسير درست.

عشق يعني ... توي پرداخت صورت حساب کمکش کني.

عشق يعني ... يه قرار ملاقات خيلي مهم.

عشق يعني ... وقتي باهاش قرار داري حسابي به خودت برسي.

عشق يعني ... مثل توي قصه ها رمانتيک بودن.

عشق يعني ... براش يه نامهء رمانتيک بفرستي.

عشق يعني ... بعضي وقتا دل همديگه رو شکستن.

عشق يعني ... چيزي که کمک مي کنه تا دل شکسته رو دوباره درمون کني.

عشق يعني ... با هم ارتباط قلبي داشتن.

عشق يعني ... با هم موسيقي رمانتيک گوش دادن.

عشق يعني ... از اينترنت بيرون اومدن وکامپيوتر رو خاموش کردن و با هم به گشت و گذار رفتن.

عشق يعني ... وقتي نشونه ها اميد بخشن.

عشق يعني ... شمع ومهتاب وستاره ها.

عشق يعني ... احساس کني که همهء دور و برت روعشق گرفته.

عشق يعني ... چيزي که از کلمات قويتره.

عشق يعني ... روي درياي خوشبختي شناور بودن.

عشق يعني ... بعضي وقتا بي حوصله شدن.

عشق يعني ... روي هم اسماي قشنگ گذاشتن.

عشق يعني ... چيزي که شما رو ثروتمندترين آدماي روي زمين مي کنه.

عشق يعني ... بعضي وقتا جز ماه غمزده همدمي نداشته باشي.

عشق يعني ... جادوش کني.

عشق يعني ... کسي رو داشته باشي که لحظات قشنگ زندگيت رو باهاش شريک بشي.

عشق يعني ... وقتي توي دنيا هيچ چيز جز خودتون دو تا اهميت نداره.

عشق يعني ... دو چهره خندون.

عشق يعني ... يه بازي که تمومي نداره.

عشق يعني ... چيزي مثل برنده شدن توي بازي.

عشق يعني ... وقتي شب مهتاب برات شعر مي خونه.

عشق يعني ... احساس کني پاهات رو زمين بند نيست.

عشق يعني ... به جاي اينکه بره ها رو بشماري آنقدر به اون فکر کني تا خوابت ببره.

عشق يعني ... حرفشو باور کني.

عشق يعني ... تو گوش هم زمزمه کردن


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 18:22 توسط سجاد |


                              عشق چیست؟

شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!

--------------------------------------------

عشق را دوست دارم
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم کن........قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن......قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما.....................اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد..........سريع به ديدنم بيا حتمآ بهت احتياج دارم
-----------------------------------------------
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند
-------------------------------------------
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.

 

           

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 18:20 توسط سجاد |


تقدیم به......

تقديم به اميد زندگاني ام، تقديم به شکوه شب و شکوه مهتاب، تقديم به اشکهاي سوزان روي کوه گونه هايت، تقديم به خنده هاي دلنشينت و نگاه هاي پنهانت .
تقديم به تو اي خيال من.........
اي آسمان قلبم و اي سرچشمه ي الهام من.........
تقديم به تو اي محبوب ترين قلبم.......
تقديم به تو که يادت از فکر من، عشقت در قلب من و نگاهت هميشه در ذهن من ماندگار و عطر مهربانيت هميشه در وجودم جاريست.
ميداني که طاقت دوري از تو را ندارم ولي جدايي با تو را دوست دارم.
مي داني چرا؟
چون با اينکه جدايي از تو بسي برايم دشوار است ولي در عين حال دلپذير هم هست، زيرا به خاطر تو دلتنگي به سراغم مي آيد.
پس بدان که دل تنگي ها هم بخاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر نداري.
بنابراين:
هر که مي خواهد من و تو ما نشويم مرگش باد و خانه اش ويران.
اي عشق من ، اي عزيزترينم:
چه خوب شد که به دنيا آمدي و چه خوب شد که دنياي من شدي .
پس:
براي من بمان و بدان که هيچ چيز با ارزشتر از عشق نيست و بزرگترين ويژگي عشق بخشايش است.
بنابراين:
قلبم را که لبريز از عشق است به تو تقديم مي کنم و سوگند مي خورم که تا ابد :
عاشقانه دوستت بدارم

                     

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 18:17 توسط سجاد |


        

                                                 یاس ۲۱

براي روز ميلاد تن من،
نمي خوام پيرهن شادي بپوشي
به رسم عادت ديرينه حتي،
برايم جام سرمستي بنوشي
براي روز ميلادم اگر تو،
به فکر هديه اي ارزنده هستي
منو با خود ببر تا اوج خواستن،
بگو با من که با من زنده هستي
که من بي تو نه آغازم نه پايان،
تويي آغاز روز بودن من
نذار پايان اين احساس شيرين،
بشه بي تو غم فرسودن من
نمي خوام از گلهاي سرخابي،
برايم تاج خوشبختي بياري
به ارزشهاي ايثار محبت،
به پايم اشک خوشحالي بباري
بذار از داغي دستهاي تنها،
بگيره هرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم،
ببيني آتش و خاکستر من
اي تنها نياز زنده موندن،
بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پيرهني رنگ محبت،
اگه خواستي بيايي ديدن من
که من بي تو نه آغازم نه پايان،
تويي آغاز روز بودن من
نذار پايان اين احساس شيرين،
بشه بي تو غم فرسودن من
 
 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 18:14 توسط سجاد |


عزیزم اگر چشمانم تورا بخواهد با پلک هایم آن را میپوشانم اگه زبانم تو را بخواهد با دندانهایم آن را میفشارم اما اگر قلبم تو را بخواهد نمیدانم چکار کنم

ای کاش من زمین بودم  تو برگ درختی تا در هنگام ریزش در آغوش من میفتادی تا آسیبی به تو نرسد

          ای کاش آشنایی ها نبود           یا به دنبالش جدایی ها نبود                                              یا تو را با من نمیکرد اشنا          یا مرا از تو نمیکرد جدا

             

              غروب عاشقانه رنگش طلایی است اگر چه آخرش رنج جدای         تقدیم به کسی که دوستش دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 19:36 توسط سجاد |